مهر تو عکسی بر ما نیفکند / آئینه رویا! آه از دلت... آه...

 

لیست ثبت نامی‌ها را گرفتم. اسم تو نیست.

راجع به خواب زن چی می‌گفتند؟

   + میم ; ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

من و تو کوه شدیم و نمی‌رسیم به هم...

« گفت آدم با کسی در زندگی‌های قبلی دمخور بوده، بعد از او جدا شده. هی به این دنیا می‌آید تا او را پیدا کند. فراق می‌کشد و انتظار می‌کشد، وقتی پیدایش کرد و شناختش مگر می‌تواند ولش کند؟ اولش دو تا گیاه به هم پیچیده بوده‌اند که یکیش پژمرده. در زندگی بعدی دو تا مرغ مهاجر بوده‌اند که وقتی به جنوب یا شمال پرواز کرده‌اند، همدیگر را گم کرده‌اند. در زندگی بعدی دو تا آهوی دل‌آشنا بوده‌اند که یکی را صیادی شکار کرده و دیگری در دوری او آه کشیده. بعد دو تا پدر و دختر، بعد دو تا خواهر و برادر و ... و آخرش که به هم می‌رسند، چطور همدیگر را ول کنند؟»

 

سووشون / سیمین دانشور

   + میم ; ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی...

یکی دو ساعت به شروع جشن مانده بود. دل توی دلم نبود. از خانم منشی پرسیدم چند نفر از بچه‌های ما ثبت نام کرده‌اند؟ گفت: سی و پنج نفر. ترسیدم. سی و پنج نفر خیلی کم بود. احتمال نبودنت را بیشتر می‌کرد. خجالت می‌کشیدم صاف و پوست‌کنده بروم سر اصل مطلب و بپرسم فلانی نیامده؟ و به جای فلانی اسم تو را بیاورم. این شد که اول از دخترها شروع کردم. یکی یکی اسم بردم و خانم منشی هر بار در جواب، سر تکان داد که یعنی اوهوم.. ثبت نام کرده. بعد اسم الف را بردم. چون اسمش نزدیک و دم دست است. حتی گوش ندادم بفهمم می‌آید یا نه، بس‌که بی‌قرار نام بردن از تو بودم. از خانم منشی پرسیدم: «فلانی چی؟» جوری پرسیدم که مثلا یعنی حالا خیلی هم مهم نیست، همین‌جوری اسمش یادم آمده و می‌پرسم. به خیالم چند سال گذشت تا خانم منشی جواب بدهد که: «اونم میاد». نفس عمیقی از سر آسودگی خاطر کشیدم. هول‌هولکی چند تا اسم دیگر را قطار کردم و راهم را کشیدم سمت سالن اصلی تا پیدایت کنم. در تمام طول مسیر، میان آدم‌ها دنبالت گشتم. نبودی. به سالن اصلی رسیدم، نبودی. گفتم شاید تازه از راه رسیده باشی و توی محوطه باشی. راه رفته را برگشتم. به محوطه رسیدم، نبودی. باز گفتم شاید از مسیر دیگر آمده باشی و حالا دیگر به سالن رسیده باشی. برگشتم توی سالن، نبودی. چند بار هاجروار به آرزوی آب، برای رفع عطش دیدنت، بوییدنت، تمام مسیر را رفتم و برگشتم، نبودی... نبودی... هیچ چشمه‌ای نجوشید...

بیدار که شدم، نفس نفس می‌زدم از خستگی. یادم آمد روز قبلش که با میم تلفنی حرف می‌زدم، میم حالت را از من پرسیده بود.

   + میم ; ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

بهانه‌های خوشبختی

امروز خوب بود. خیلی خوب.

آقای شاعر را دیدم. با هم حرف زدیم. مجموعه کتاب‌هایش را خریدم. روی صفحه اول هر کدامشان، دست‌خط و امضای آقای شاعر خودنمایی می‌کند.

خانم نویسنده را دیدم. گپ زدیم. همیشه دوست داشتم بهش بگویم چقدر نوشته‌هایش را دوست دارم. چقدر کیفور می‌شوم وقت خواندن وبلاگش. از کارم برایش گفتم. از کارش برایم گفت.

آنقدر ذوق‌زده‌ام که نمی‌توانم بنویسم. فقط نوشتم که یادم بماند امروز خوب بود. خیلی خوب.

   + میم ; ۸:٤۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

من اونقد شکستم حس می‌کنم / که هیج ارتفاعی خطرناک نیست

از این راهرو یک نفر رد شده

که عطرش همونه که تو می زنی

برای به زانو در آوردنم

تو از مرگ حتی جلو میزنی

 از این راهرو یک نفر رد شده

مث ِ وقتایی که تو ناراحتی

نفس میکشم با تمام وجود

عجب عطر خوبی زده لعنتی

 صدات میکنم تا همه بشنون

جواب ِ صدام غیر ِ پژواک نیست

من اونقد شکستم حس میکنم

که هیچ ارتفاعی خطرناک نیست

یه جوری دلم تنگ میشه برات

محاله بتونی تصور کنی

گمونم نمیتونی حتی خودت

جای خالیتو تو دلم پر کنی

 

بعدنوشت: حالم خوب بود، خوب بود پیش از این‌که این آهنگ را توی تاکسی بشنوم و اشک‌هام سرازیر شوند...

   + میم ; ٧:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

 

گریه نمی‌کنم، حتی حالا که آقای همکار خبر خودکشی دختری را داد که نمی‌شناختمش و من یادم افتاده به ف، همکلاسی دوران دبستانم، که دوستش داشتم و بعد از دبستان، دیگر نشد که ببینمش، با اینکه خانه‌شان چند صد متر بیشتر با خانه‌مان فاصله نداشت، و بعدها، حوالی پانزده، شانزده سالگی، که من سرم به شعر و درس گرم بود و می‌خواستم دنیا را فتح کنم، کسی خبر آورد که ف خودش را از دنیایی که او را در کنار معشوقش نمی‌خواست، خلاص کرد. گریه نمی‌کنم، حتی حالا که بغض بیخ گلویم را چسبیده و نمی‌گذارد حرف بزنم تا بار اندوهم را سبک کنم. گریه نمی‌کنم و دلم می‌خواهد ادای آدم‌های قوی را در بیاورم و لب‌هایم، دستانم، دلم نلرزد این‌قدر، هر بار که دنیا بی‌رحمی‌اش را به یادم می‌آورد. زمانی دلم آغوشی امن می‌خواست که پناه ببرم به‌ش و دیگر هیچ وقت بیرون نیایم. حالا دلم می‌خواهد خودم آن آغوش امن باشم. بغل کنم آدم‌ها را. گونه‌های خیسشان را نوازش کنم. بگویم غصه نخورند، درست می‌شود. همه چیز درست می‌شود...

   + میم ; ٤:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

تماشا کن چراغی که به تاریکی فرستادی...

ریجکت شدم. دیروز صبح ایمیلی از دانشگاه به دستم رسید که تویش اظهار تاسف کرده بودند که نمی‌توانند در سال جدید تحصیلی من را به عنوان دانشجوی دکترا بپذیرند. ته‌اش هم آرزو کرده بودند در ادامه تحصیلاتم موفق باشم. دروغ چرا؟ عمیقا غمگین شدم. چراغ کم‌نور و کم‌رمقی که ته دلم روشن نگه داشته بودم، خاموش شد و تاریکی همه جا را گرفت. سرم را میان دستانم گرفتم و گریه کردم. نه این‌که دکترا خواندن این‌قدر برایم مهم باشد، نه. دلم می‌خواست سرم به چیزی گرم شود تا این حجم اندوه را فراموش کنم. دلم کشور تازه می‌خواست، شهر تازه، آدم‌های تازه. دلم حتی زبان تازه می‌خواست. حالا ولی باید دوباره توی همین مردابی که هستم، فرو بروم و کسی، چیزی نیست که خودم را بهش وصل کنم تا در امان بمانم. بیشتر دلم برای خود خسته طفلکی‌ام می‌سوزد. برای اندک امیدی که دلم را گرم می‌کرد و حالا دیگر نیست. فکر می‌کنم حالا باید با زندگی‌ام چه کار کنم؟ و می‌بینم که دیگر کاری به کارش ندارم. نمی‌خواهمش. می‌دانی؟ خیلی غم‌انگیز است که آدم توی بیست و چند سالگی این‌جور حسابش را از زندگی جدا کند، اما غم‌انگیزتر آن است که می‌فهمی زندگی خیلی پیش‌ از این حسابش را از تو جدا کرده و تو، تمام این روزها را به هیچ وصل بوده‌ای.

   + میم ; ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

حالیا معجزه باران را باور کن!

یک روز بهاری بارانی باشد، سر صبح، به بوی باران از خواب بیدار شوی و به اشتیاق دیدن سوزن‌ریز بی‌امانش بر پیچک و ارغوان، بدوی سمت پنجره و دو دل بمانی میان برداشتن و برنداشتن چتر و سر آخر چتر را رها کنی گوشه اتاق و از خانه بیرون بزنی، موهات عطر باران بگیرد و یادت به کسی بیفتد و دلت هوایی‌اش شود که برایش بخوانی بوی موهات زیر بارون، بوی گندمزار نمناک... خیس و تازه از باران، برسی به محل کارت و همین‌که بنشینی پشت میزت و دست‌هایت را قلاب کنی پشت سر، چشمت بیفتد به گلدان تازه آقای رئیس، جان تازه‌ای بگیری و روحت آرام بگیرد از این‌همه زیبایی، هوس کنی خودت را مهمان کنی به یک فنجان چای، برگردی توی اتاق و اس ام اس مامان را ببینی که خواسته صبح بارانی قشنگت را به خیر بگوید، آرزو کنی کاش الان پیشش بودی و محکم بغلش می‌کردی و می‌بوسیدی‌اش، برایش بنویسی: «حکایت همین باران بی‌امان است این‌گونه که من دوستت دارم»، پشت‌بندش بنویسی: «هزار تا بوس:*» و غرق خیالاتت شوی و به باران فکر کنی که چه جور به روز آدم رنگ تازه‌ای می‌دهد و هنوز مست این همه زیبایی باشی که آقای همکار از راه برسد و گلدانی پر از گل‌های بنفش زیبایی که اسمش را نمی‌دانی اما زیبایی‌اش هوش از سرت می‌برد، روی میزت بگذارد و دلت بخواهد پرواز کنی از شوق... باید بنویسی این روز را. باید بنویسی این همه زیبایی‌ را، که یادت بماند روزهایی بوده که به اعجاز باران، سرشار از حس زندگی بوده‌ای.

   + میم ; ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

مثل تو کیست در جهان تا ز تو مهر بگسلم؟

مرد، بی‌اندازه شبیه تو بود. آن‌قدر که چند ثانیه‌ای ایستادم. خیره شدم به چشم‌هاش. منتظر بودم سلام بگوید. از روزگارم بپرسد. لبخند بزند و چال گونه‌هاش نمایان شود. بپرسد تازه چه خوانده‌ام؟ اما چیزی نگفت. سنگینی نگاه رفقایش آزارم داد. ز زد به شانه‌ام: برو دیگه! و رفتم.

   + میم ; ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

 

«او شوهر و شریک زندگی‌اش بود ولی آنا هنوز به زندگی با او عادت نکرده بود و گاهی پیش خودش او را چنزو رنا صدا می‌کرد. برخی از روزها تا سر از خواب بلند می‌کرد، بلافاصله رویش را بر نمی‌گرداند تا چشمش به سر بیگانه او با موهای خاکستری‌اش نیفتد. سر او صبح، هنگام بیداری برایش ناشناس بود؛ انگار بر اثر طول مدت خواب، همه‌ی خاطراتی که با هم داشتند همراه با حس زناشویی یکسر از یادش می‌رفت.»

 

دیروزهای ما / ناتالیا گینزبورگ / ترجمه: منوچهر افسری

   + میم ; ٩:٤٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

 

«چقدر زناشویی کار مشکلی است؛ تنها هم‌بستری و عشق‌بازی و خفتن و برخاستن و زندگی در کنار هم زناشویی نیست. معنی زناشویی تبادل روزمره‌ی افکار و اندیشه‌ها با یکدیگر است. تنها در این صورت است که می‌توان به هنگام برخاستن از خواب، از یافتن سر دیگری کنار سر خود روی بالش تعجب نکرد؛ وقتی که کلمات آزادانه میان زن و شوهر رد و بدل می‌شوند و هر روز صبح، جلای تازه‌ای می‌یابند.»

 

دیروزهای ما / ناتالیا گینزبورگ / ترجمه: منوچهر افسری

   + میم ; ٩:٤۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

و من بارها به فکر نیمکت افتاده‌ام...

«او مرگ جانانه‌ای را انتخاب کرده بود و برای آن‌ها که قدرت درکش را داشتند، خاظره‌ی عمیق و جانگدازی از خود باقی گذاشته بود، ولی برای آنان که از درک او عاجز بودند، مرگ بر نیمکت خیلی راحت و آسان به نظر می‌رسید. جوما تنها برای این زنده بود که روزی بتواند نیمکتی را برای مردن انتخاب کند. زندگی لحظات بسیار دشواری در بر دارد و او بارها به فکر نیمکت افتاده است.»

 

دیروزهای ما / ناتالیا گینزبورگ / ترجمه: منوچهر افسری

   + میم ; ٩:٤٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

 

«آنا تصمیم گرفت با او ازدواج کند و جواب مثبت داد، اما از فکر این‌که یک بار برای همیشه تصمیم می‌گیرد، بدنش مور مور می‌شد. چنزو رنا گفت او نیز بدنش مور مور می‌شود و تیره‌ی پشتش از سرما می‌لرزد ولی کسی که از لرزش سرما بترسد، برای زندگی ساخته نشده است و همان بهتر که همه‌ی عمرش مانند حشرات از برگ‌ها آویزان باشد. او اکنون باید برگ‌ها را رها کند و از خواب بیدار شود؛ زیرا برگ جای زندگی حشراتی است که چشمانی ثابت و غمگین، پاهایی بی‌حرکت و نفس‌هایی بریده و کوتاه دارند. دو نفر برای ازدواج با هم تنها کافی است بدانند آیا از زندگی با یکدیگر احساس آزادی و خوشبختی می‌کنند یا نه. احساس رعشه‌ی سرما در تیره‌ی پشت اهمیتی ندارد، زیرا آن هم جزئی از خوشبختی است و با وحشت از اشتباه کردن و شوق به پیش تاختن همراه است.»

 

دیروزهای ما / ناتالیا گینزبورگ / ترجمه: منوچهر افسری

   + میم ; ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

 

«هرگاه سرنوشت با بوق و کرنا از راه می‌رسد، معلوم می‌شود یک جای کار عیب دارد و باید خیلی احتیاط کرد. بوق شیپور فقط برای چیزهای کوچک و بی‌اهمیت به صدا در می‌آید. سرنوشت این‌چنین مردم را با سر و صدا فریب می‌دهد، در حالی که چیزهای جدی زندگی همیشه آرام و بی‌صدا از راه می‌رسند و مثل چشمه از زمین می‌جوشند.... بوق شیپور یعنی همین، یعنی روش بی‌رحمانه‌ای که زندگی در تمسخر افراد دارد؛ خیلی‌ها تمام زندگی در انتظار شنیدن صدای بوق کوچکی به سر می‌برند و زندگی بدون سر و صدا از کنارشان می‌گذرد و آن‌ها را ناکام و فریب‌خورده به جا می‌گذارد و باز دسته‌ای هستند که فقط صدای بوق را می‌شنوند و دائم در کوشش و تقلا هستند و وقتی بر اثر خستگی و تشنگی به خود می‌آیند که دیگر آبی هم برای رفع عطش ندارند و تنها گرد و خاک و صدای بوق برایشان باقی مانده است.»

 

دیروزهای ما / ناتالیا گینزبورگ / ترجمه: منوچهر افسری

   + میم ; ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

 

«آن‌چه آدم را پیر می‌کند نگاه به گذشته و حسرت فرصت‌های از دست رفته است. حساب و کتاب روزهای گذشته آدم را زود پیر می‌کند و جز بینی تیرکشیده و چشمان حریص و بی‌فروغ چیزی از او باقی نمی‌گذارد.»

 

دیروزهای ما / ناتالیا گینزبورگ / ترجمه: منوچهر افسری

   + میم ; ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

از رنجی که می‌برم...

ت توی جی تاک سراغم را گرفت. من چراغ‌های رابطه را خاموش کرده بودم. جوابی ندادم. فکر کردم باید دروغ بگویم که خوبم. که بهار شده و گل‌ها شکوفه کرده‌اند و پرنده‌ها آواز می‌خوانند و آه من بسیار خوشبختم. اما دلم نمی‌خواست دروغ بگویم. دلم هم نیامد راستش را بگویم. بگویم که خوب نیستم. که بدون استثنا تمام روزهای سال جدید را گریه کرده‌ام. چرا؟ نمی‌دانم. لابد از بی‌پناهی. این‌ها را به ت بگویم، غصه می‌خورد. دلم نمی‌خواهد این روزها، که قشنگ‌ترین روزهای زندگی‌اش هستند، با شنیدن ناله‌های من به کامش تلخ شوند. با این همه، دلم می‌خواهد کسی باشد که این حرف‌ها را بشنود. دست بکشد روی گونه‌های خیسم و بگوید: می‌فهمم... می‌فهمم. فکر می‌کنم کاش پول داشتم و هر هفته سراغ دکتر می‌رفتم. دکتر می‌گفت می‌‌تواند برایم قرص‌هایی تجویز کند که این‌قدر رنج نکشم، اما برایم نسخه نمی‌نویسد چون به نظرش رنج، محصول آگاهی است. من نمی‌دانم دکتر راست می‌گوید یا نه؟ اما حس می‌کنم شانه‌هایم دیگر تحمل سنگینی این بار را ندارند. حس می‌کنم رفته رفته دارم خم می‌شوم زیر این بار. من دلم برای سرخوشی هیجده سالگی‌ام تنگ شده. برای ناشیانه رقصیدن و از ته دل خنده سر دادن. من شبیه پیرزنی گریان که به عکس چهارده‌ سالگی‌اش خیره شده، دلم برای دخترکی که خیال می‌کرد می‌تواند دنیا را فتح کند، تنگ شده و گریه امانم نمی‌دهد...

   + میم ; ٤:۳٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

با دوست پریشانم و بی دوست پریشان...

آقای رئیس می‌گوید: امسال دوست‌های جدید پیدا کن. ول کن این الف و ح و میم را. می‌‌خندم. می‌گویم لازم نیست کسی را رها کنم. خودشان می‌روند. الف قرار است برای همیشه برود آن سر دنیا. شما می‌دانید برای همیشه یعنی تا کی؟ ح هم می‌رود. میم هم که حسابش جداست. دلش که سبک شود از این همه غصه، خودش می‌رود. می‌بینید آقای رئیس؟  همه رفتن بلدند و می‌روند. کسی ماندن بلد نیست. من ولی نه ماندن بلدم و نه رفتن. بی‌قرارم. دلم هم دوست جدید نمی‌خواهد هیچ...

   + میم ; ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

هر سال بهار بی تو یعنی پاییز

هوا، هوای با تو بودن امروز. هوای با تو قدم زدن در خیابان و دل دادن به آهنگ صدایت. هوای هر لحظه ذوق ِ داشتنت را داشتن. اما نبودی و نیستی و سر ِ صبح، دلم گرفت از نبودنت. حالا دیگر نمی‌دانم اگر باشی دنیا چه شکلی می‌شود، از بس که دور و دیر بوده روزهای با تو بودن. ولی خوش دارم خیال کنم بودن توست که می‌تواند دنیا را زیبا کند، رنگ بدهد به زندگی، جان بدهد به گل‌های توی گلدان، به پرنده بغ کرده پشت پنجره. بودن توست که می‌تواند برگ‌های زمستان را از تقویم دلم جدا کند و بهار را هدیه بیاورد؛ که تو که نباشی، بهار شوخی تکراری هر سال است با دل من. یک شوخی که دیگر به خنده نمی‌اندازدم...

   + میم ; ۱:٢٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

روزگار فلانی‌ست نازنین

حذف شد.

   + میم ; ۳:۱۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

 

«واقعیت این بود که من در طی روز برای ملاقات با او مدام در حال دویدن بودم. و دویدن به‌سوی او باعث می‌شد که وظایف روزانه‌ام را به نحو احسن انجام دهم. فقط وقتی به کنار او می‌رسیدم، متوجه می‌شدم که باید توقف کنم. پس از چند لحظه سکوت، هر دو حس می‌کردیم که باید آرام شویم، نفس تازه کنیم. شروع می‌کردیم به حرف زدن. با عجله و با نگرانی حرف یکدیگر را قطع می‌کردیم و با لبخندی از هم معذرت می‌خواستیم... در واقع هردوی ما نفس‌زنان از خودمان حرف می‌زدیم. هریک از گذشته تاریک خود پای بیرون گذاشته به طرف دیگری می‌رفت و خود را معرفی می‌کرد. من با تعریف خاطرات گذشته، عاقبت هم خود را می‌شناختم و هم او را. آه که چه احساس زیبایی بود.»

 

از طرف او / آلبا دسس پدس / ترجمه: بهمن فرزانه

   + میم ; ٢:٤٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

 

«شاید بشر قادر بود چند بار بمیرد: هر مرگ با از دست دادن کسی یا چیزی.»

 

از طرف او / آلبا دسس پدس / ترجمه: بهمن فرزانه

   + میم ; ٢:٤۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

 

«هیچ‌کس هرگز کاملا آزاد نیست. آزادی بشر درست چند ساعت بعد از تولد از او سلب می‌شود. از همان لحظه‌ای که برای ما اسمی می‌گذازند و ما را به خانواده‌ای نسبت می‌دهند، دیگر فرار غیرممکن می‌شود. قادر نیستیم زنجیر را پاره کنیم و آزاد باشیم. ساخنمان بزرگ اداره ثبت اسناد زندان ما است. همه ما لابه‌لای اوراق آن کتاب‌ها له شده‌ایم. حتی زن‌های جوان، حتی بچه‌های کوچولو. زندگی ما در آن‌جا ثبت شده است. ما را دنبال می‌کنند. ما را بررسی می‌کنند. به هرجا که بروی، آن ماموران ثبت تو را تعقیب می‌کنند.»

 

از طرف او / آلبا دسس پدس / ترجمه: بهمن فرزانه

   + میم ; ٢:٤٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

 

« دربان ساختمان چند بار تکرار کرده بود که مادرم آن روز صبح هنگام خروج از ساختمان به او سلام کرده بود: «جوزپه، سلام.» متحیرانه این را تعریف می‌کرد. شاید اگر هر مرد دیگر نیز به جای او بود همان‌طور تعجب می‌کرد، چون مردها قادر نیستند درک کنند که چه‌طور یک زن می‌تواند بگوید: «جوزپه، روز به‌خیر» و لبخند بزند و بعد، برود بمیرد. درک نمی‌کنند که تا لحظه آخر به زندگی دلبستگی دارند. چون هوا ابری بود، مادرم بارانی خود را همراه برداشته بود: «روز به‌خیر، جوزپه» و خود را به رودخانه پرت کرده بود. »

 

از طرف او / آلبا دسس پدس / ترجمه: بهمن فرزانه

   + میم ; ٢:٤٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

 

«برای این بود که دلم می‌خواست تو پسر به دنیا می‌آمدی. مردها مثل ما از این موضوع‌های لطیف غمگین نمی‌شوند. مردها خود را با زندگی وفق می‌دهند. خوشا به حال آن‌ها. دلم می‌خواست پس از خود موجود خوشبختی را بر جای بگذارم. مادر من، به هر قیمتی بود، می‌خواست مرا از موسیقی، از کتاب و شعر دور کند. دلش می‌خواست به چیزهای دیگر علاقمند شوم، از او قوی‌تر بشوم. هنوز بچه بودم که او برایم داستان‌های پرماجرای عاشقانه و پر از حوادث خونین تعریف می‌کرد. به امید این‌که شاید حالتی دفاعی در من به‌وجود بیاورد. مادرم در تعریف آن‌ها از هنرپیشگی خود حداکثر استفاده را می‌کرد. ولی من گریه می‌کردم، فرار می‌کردم و او مچ دستم را می‌گرفت. زن خاصی بود. یک نوع استبداد آلمانی از خود نشان می‌داد، و من شب‌ها از خواب بیدار می‌شدم تا شعر بخوانم یا ورتر را به اشکال آلمانی بخوانم. چنان با شور و شعف نواختن پیانو را آموختم که اعصابم خرد شده بود. آن‌وقت او رفتارش عوض شد. فقط یک روز، همان‌طور که مثل همیشه داشت گیسوانم را از وسط فرق باز می‌کرد، گفت:حیف، دلم می‌خواست که تو زن خوشبختی می‌شدی.»

 

از طرف او / آلبا دسس پدس / ترجمه: بهمن فرزانه

   + میم ; ٢:٤۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

 

« مردها ارزش کلمات را نمی‌فهمند، مردها به مادیات اهمیت می‌دهند و زن‌ها با معنویات زندگی می‌کنند... تقصیر آن‌ها هم نیست. جهان ما، دو جهان متفاوت است. هر کدام در عالم خود حرکت می‌کنیم و از بین می‌رویم، فقط چند لحظه به هم برمی‌خوریم و بعد، هر یک در تنهایی خود، در را به روی خود می‌بندیم.»

 

از طرف او / آلبا دسس پدس / ترجمه: بهمن فرزانه

   + میم ; ٢:٤۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

 

«آن‌وقت بود که فهمیدم عشق در زندگی مادرم چه اهمیتی داشت. با کشف این مطلب، علاقه‌ام نسبت به او بیشتر شده بود. چون نشانه‌ی هم‌خون بودن ما بود؛ خیلی بیشتر از یک خال که هر دو در پشت گردن داشتیم. فهمیدم که هیچ چیز دیگری او را آن‌چنان تکان نمی‌دهد. عشق بود که او را گاهی به سمت گلدان‌های گل و گاه به سمت مقدسات سوق می‌داد. رابطه‌ی مادرم با من نیز صرفاً از روی عاطفه‌ی مادری نبود. او، مثل مادران دیگر، نگران بیماری‌های من و نگران رخت و لباس من نمی‌شد. نگران این بود که من از بچگی با شعر و طبیعت خو بگیرم. به یاد می‌آورم که یک‌بار مرا دید که کتاب اشعار پترارک را در دست دارم، و وقتی فهمید که مقدار زیادی از آن اشعار را خوانده و بعضی از آن‌ها را نیز از حفظ هستم، با خوشحالی مرا در آغوش گرفت. گویی می‌خواست مرا روی سر خود بلند کرده و پیروزمندانه دور خانه بگرداند. وقتی پدرم داشت به او یادآور می‌شد که من در ریاضیات تجدید شده‌ام، او می‌گفت: «مهم نیست.» از همان زمان فراگرفتیم که چگونه در سکوت، با علم و اشاره، بدون کلمه‌ای حرف، یکدیگر را درک کنیم.»

 

از طرف او / آلبا دسس پدس / ترجمه: بهمن فرزانه

   + میم ; ٢:۳٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

عشق می‌ورزم پس هستم

«آدم باید در این دنیا یک کار بزرگتری از زندگی روزمره بکند. باید بتواند چیزی را تغییر دهد. حالا که کاری نمانده بکنم، پس عشق می‌ورزم»

 

سووشون / سیمین دانشور

   + میم ; ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

هفتم فروردین خود را چگونه گذراندید؟

رستگاری از شاوشنک را دیدم. تا پیش از دیدن این فیلم، مورگان فریمن را دوست می‌داشتم. حالا دیوانه‌اش هستم.

Red: Let me tell you something my friend. Hope is a dangerous thing. Hope can drive a man insane. 

   + میم ; ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

تیر باران است یا تسلیم باید یا حذر...

«شاید بتوان همه رابطه‌های انسانی را در این دو سوال خلاصه کرد: امانم خواهی داد؟ یا جانم را خواهی گرفت؟»

 

سرود سلیمان/ تونی موریسون/ ترجمه: علی‌رضا جباری 

   + میم ; ٢:٤۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

چقدر خواب ببینم که مال من شده‌ای؟

«آدم نمی‌تونه صاحب یه آدمی‌زاد بشه. چیزی‌ام که مال آدم نباشه، نمی‌شه گفت اونو از دست میده. فرض کن اون مال تو بود. آدم می‌تونه کسی رو دوس داشته باشه که بدون وجود اون هیچ‌چی نباشه؟ تو راس راسی همچه آدمی رو می‌خوای؟ کسی رو می‌خوای که وقتی بذاری از در خونه بری بیرون از هم متلاشی بشه؟ نه نمی‌خوای. مگه نه؟ اونم اینو نمی‌خواد. داری همه‌ی زندگیتو به پاش می‌ریزی. همه‌ی زندگیتو، دختر. و اگه زندگیت اون‌قدر واسه‌ت کم‌ارزشه که به همین راحتی می‌خوای ولش کنی و واگذارش کنی به اون، جه جور ممکنه اون واسه‌ش ارزش بیشتری بذاره؟ ارزشی که اون به تو میده، نمی‌تونه بیشتر از ارزشی باشه که خودت به خودت میدی»

 

سرود سلیمان / تونی موریسون/ ترجمه: علی‌رضا جباری 

   + میم ; ٢:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

یک تکه ابر ِ سر به هوایم که عاشقت...

«فکر می‌کنی چون که اون دوسِت نداره زن بی‌ارزشی هسّی؟ فکر می‌کنی اون حقشه تو رو دیگه نخواد و عقیده و نظرش راجع به تو دُرُسّه؟ و اگه تو رو دورت بندازه، اون وقت دیگه آشغالی؟ فکر می‌کنی اون مال توئه، واسه‌ی اینکه تو می‌خوای مال اون باشی؟ هِیگار، این‌جور فکر نکن. مال کسی بودن حرف بدیه. مخصوصا وقتی راجع به کسی باشه که آدم دوسش داره. عشق که این‌جوری نیس. هیچ‌وقت دیدی ابرا عاشق یه کوه بشن؟ دورش حلقه می‌زنن، جوری که یه وقتا چون جلو چشم‌هاتو گرفتن، دیگه حتی کوه رو هم نمی‌تونی ببینی. اما می‌دونی چیه؟ اگه از اون بری بالاتر، چی می‌بینی؟ نوکشو. ابرا هیچ‌وقت سر کوه رو نمی‌پوشونن. سرش به ابرا می‌سابه، چون که ابرا به اون راه می‌دن. اونا هیچ‌وقت سرشو نمی‌پوشونن. می‌ذارن سربلند و آزاد باشه و نمی‌ذارن جایی پنهون بشه و چیزی جلوشو بگیره»

 

سرود سلیمان / تونی موریسون / ترجمه: علی‌رضا جباری 

   + میم ; ٢:۱٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

از بهارش پیداست...

تمام شب‌های سال جدید را گریه کردم. همین جوری، بی‌دلیل. آن روزها وقتی به تو فکر می‌کردم، گریه‌ام می‌گرفت. حالا وقتی به خودم فکر می‌کنم اشک‌هام سرازیر می‌شود. خوب نیستم. می‌دانم. یک جور ِ ترحم برانگیز ِ غمگینی شده‌ام. این من را نمی‌خواستم، نمی‌خواهم، اما آمد خودش را چسباند بهم. حالا که فکر می‌کنم تازه می‌فهمم لحظه تحویل سال، دلم چه می‌خواست. همان لحظه که دو زانو نشسته بودم و هی زوایای پنهان دلم را می‌کاویدم که ببینم چه آرزویی دارم و دیدم چقدر دستم خالی‌ست و دیگر دلم چیزی نمی‌خواهد و چیزی نخواستم. واقعا چیزی نخواستم. حالا دوست دارم زمان به عقب برگردد. به هفت روز پیش. به لحظه تحویل سال. من تنهای تنها نشسته باشم توی اتاق. بعد همان‌جور که دارم اشک‌هایم را با آستین لباس نو پاک می‌کنم، آرزو کنم که نباشم. دیگر هیچ وقت نباشم...

   + میم ; ۳:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

سالی که تو می‌روی، الف می‌رود، ت می‌رود...

سال رونق تنهایی...

   + میم ; ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

من و سکوت و صبوری؟ من و تحمل دوری؟

دیشب، توی کلاه‌قرمزی و پسرخاله، فامیل دور داشت برای آقای مجری انواع دوری را توضیح می‌داد. می‌گفت سه نوع دوری داریم: یک نوع دوری هست که دستت به چیزی یا کسی نمی‌رسد،  نوع دیگری از دوری هست که نگاهت به چیزی یا کسی نمی‌رسد و نمی‌بینی‌اش. یک نوع دیگر از دوری هست که حتی فکرت هم به چیزی یا کسی نمی‌رسد.

من بغضم گرفت باز. با خودم فکر کردم که انواع دوری از تو را تجربه کرده‌ام: نه دستم بهت می‌رسد، نه نگاهم، و نه حتی دیگر فکرم... 

   + میم ; ۸:٠۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

گریه نمی‌کنم، نرو/ آه نمی‌کشم، بشین/حرف نمی‌زنم، بمون/ بغض نمی‌کنم، ببین...

گریه؟ نکردم. حتی توی شهر کتاب، وقتی  که داشتم به الف می‌گفتم چه خوب کرده که به طرف گفته که دوستش دارد و بعدها حسرت دوستت دارمی را که نگفته، به دل ندارد، و یک مرتبه  ode to simlicity پخش شد، من فقط کمی مکث کردم. من ِ چند ماه ِ پیش اگر بود، گریه می‌کرد. من ولی فقط مکث کردم و به الف گفتم که گوش کند. الف گفت چه قشنگ. گفتم من با این آهنگ کلی خاطره دارم. نگفتم این آهنگ موسیقی متن تمام نامه‌هایم به کسی بود. بعد بحثمان را ادامه دادم. بعدتر رفتم جلسه شعرخوانی و باز احساس وصله ناجور بودگی آمد بیخ گلویم چسبید. من نمی‌آمدم. من هیج رقمه به آدم‌های جمع نمی‌آمدم. دلم می خواست بزنم بیرون اما شهامتش را نداشتم. همان جا نشستم و ل.ا.س زدن آدم‌ها به بهانه هنر و فلسفه و ادبیات را تماشا کردم. بعدتر توی اتوبوس آدم‌ها را تماشا کردم. گریه؟ نکردم. توی تاکسی ولی معین داشت یک آهنگ غمگینی می‌خواند که من قبلا فقط یک بار شنیده بودمش. بغض کردم. تا خواست بشکند، رسیدم به خانه و پیاده شدم. مامان خانه نبود. اتاقم سرد بود. خیلی سرد.

   + میم ; ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()